عارضم خدمتتون که از ۶ مهر ماه بخت بر و بچ فامیلمون باز شده و هفته ای اگه ۲ تا عروسی نرفته باشیم حتما یکی رو رفتیم.( مامان من چی بپوشم؟؟؟؟؟)
آخر این هفته هم عروسی پسر عمو جانه و حکما که ما از اول هفته هر شب خونه زن عموم(عموم به رحمت خدا رفته) بودیم. (آخه من کی درس بخونم؟؟؟؟؟)
امروز از اون روزهایی بود که من بین این ۳ راهی گیر کرده بودم دیگه داشتم دیوونه میشدم بعضی وقتها دیگه واقعا هنگ میکنم که چیکار کنم.
بهش گفتم کاملا باهات موافقم تو نمیتونی از خانواده ات به اجبار کسی بریده بشی مگر اینکه خودت به این نتیجه برسی .
زمانی بود که برای من هم بریدن و بریده شدن خیلی سخت بود. از گوشه و کنار خیلی حرفا و کنایه ها میشنیدم که چرا اینقدر رفت وآمد میکنی چرا اونجا خونه دومت شده چرا......... چرا.......... چرا......... حتی یه مدتی هم که زیاد رفت و آمد نمی کردم هر از گاهی دلم پر میکشید وبه دنبال یه بهونه می رفتم و دلم رو آروم میکردم. اما حالا چی؟؟؟ دیگه هیچی برام مهم نیست. شاید خاله راست میگه همه عوض شدن اما واقعا کی چه میدونه توی دلامون چیه و چی میگذره و علت این تغییرات چیه؟؟؟
۲- یه وقتایی بود که من همه آدمای اطرافم رو دوست داشتم و از کسی بدم نمیومد. حتی نسبت به اونایی که به قول معروف باهام دشمن هم بودند هیچ احساسی نداشتم یعنی از کسی متنفر نبودم. اما الان درست برعکس شده به جز تعداد کمی از دور و بریام که دوستشون دارم به بقیه هیچ احساسی ندارم. نمیگم از کسی متنفرم اما هستند کسانی که ازشون بدم میاد.
آدما چرا این جوری شدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! نه روشون رو میشه تشخیص داد و نه وارونه شون
یه روزایی وقتی به اول مهر نزدیک می شدیم یه حس خوبی داشتم حس روزای بچگی حس روزایی که با هزار ذوق وشوق خودمون را برای مدرسه رفتن آماده می کردیم. این حس حتی توی اون سالهایی که دیگه مدرسه نمی رفتم هم وجود داشت. اما نمیدونم چرا چند ساله که دیگه اون بوی خوب مهر را احساس نمی کنم حتی دیشب که داداش کوچیکم اون همه ذوق و شوق برای صبح امروز از خودش نشون می داد و ما را از ساعت ۴ صبح بیدار کرد باز هم هیچ تفاوتی بین امروز با روزای دیگه حس نکردم .شاید احساسات من کور شده و شاید هم واقعا ماه مهر بوی خاص خودش رو از دست داده.
قصه تابستان ۸۸ هم با همه فراز و نشیبش و با همه غم و شادیهاش رو به اتمامه
تابستون امسال برای من خیلی پر ماجرا بود. پر بود از جشن و شادی و غم و اضطراب و دلواپسی و مسافرت.
هفته پیش به مدت یک هفته تهران بودم با اینکه برای درمان رفته بودیم اما کلی از بازارها را هم چرخیدیم. خیلی تهران رو دوست دارم و البته سارا هم نظرش همینه.
۲- بعضی وقتها افکار مزاحم بدجوری ذهنم رو اذیت میکنه ای کاش میشد زودتر از دستشون خلاصی پیدا کنم. دوست ندارم این افکار باعث بشه که دیدم به دنیا عوض بشه.
۳- من هم مثل همه شما به دعا احتیاج دارم پس اگه دوست داشتین تو دعاهاتون منو یادتون نره.
خداياااااااااااااااااااااااااااااااا شکرت.