تبليغاتX
فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند ...
بالاخره فصل امتحانات شروع شد. ديگه کم کم حضورم تا بعد از امتحانات توي شرکت کم رنگ ميشه البته اگه روئسا اجازه بفرمايند.

چيزي از درسام رو نخوندم اما نميدونم چرا اينقدر اميدوارم شايد به قول يکي از همکاران دچار اعتماد به نفس کاذب شدم.

امروز داشتم براي روئسا خط و نشون ميکشيدم که من ديگه نميام يکي از همکاران با تعجب گفت اااااااا ديگه نميايي؟؟ وقتي فهميد منظورم فصل امتحاناته گفت آره من گفتم تو سرقفلي شرکتي! (فکر کن!!)

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 10:35 توسط یکی مثل من |

چند شب پیش خواب میدیدم برای مداوای دندونم به یه شهر دیگه رفته بودم و همین طور که توی مطب منتظر بودم که نوبتم بشه یکی از دندونای آسیابم بطور کامل توی دستم افتاد.اما ریشه اش هنوز بود. وقتی دندونم رو به خانم دکتر نشون دادم یه معاینه ای کرد و با ناراحتی بهم گفت اصلا پر کردن دندونت مهم نیست تو الان باید به فکر مداوای خودت باشی آخه دچار یک بیماری شدی که باعث میشه کم کم دندونات خرد بشه و بریزه  تو الان باید تا آخر عمرت دارو مصرف کنی. وقتی دکتر این حرفا رو زد اینقدر ناراحت شدم که نمیدونستم باید چیکار کنم و اصلا قادر نبودم جریان رو به خانواده ام بگم. بعد از اینکه کمی آروم شدم رفتم توی آینه نگاه کردم و دیدم دکتر همون دندونی که افتاده بود رو درست کرده ولی فقط ریشه ی دندونم رو.

دیشب خواب عموم که ۸ سال پیش فوت کرده رو میدیدم. خواب میدیدم که اونو بردند غسالخانه برای شستن و دفن کردن. من خیلی خیلی گریه میکردم. اما اطرافیان زیاد براشون مهم نبود آخه توی خوابم میگفتند این  ۲ سال پبش مرده. بعد از اینکه من رفتم توی غسالخانه با تعجب دیدم به جای اینکه عموم رو کفن پیچ کنند بدنش رو با یخ پوشونده بودند.

پ.ن. صبح که جریان رو برای خواهرم تعریف کردم گفت تو ذهنت خرابه. ولی آخه چرا باید این خوابها رو ببینم؟ 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 14:12 توسط یکی مثل من |

 

دیروز تصمیم گرفتم که برای شب خاله هام رو خونمون جمع کنم و شب یلدا رو دور هم باشیم که برنامه عوض شد و همگی خونه ی خاله ی بزرگم جمع شدیم البته چند تا از خانواده ها غایب بودند. شب بدی نبود یه میز خوراکی چیدیم و دور میز چندتایی عکس گرفتیم. پسر خالم یه کلیپ از همه ی عکسای جدید و قدیم کل خانواده درست کرده بود که اونم تماشا کردیم. کلیپ رو که میدیدم دلم یه جورایی میلرزید هر کدوم از عکسها یه خاطره ای رو توی خودش داشت خاطره های شرین خاطره های تلخ خاطره هایی که ماندگاریشون فقط به همین عکس هاست.

دیشب برای خودم یه آرزو کردم که به دست آوردنش یرای من بزرگ و برآورده کردنش برای خدا خیلی کوچیکه.  

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 13:58 توسط یکی مثل من |

از قدیم گفتند ملا به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت( این ضرب المثله چرا اینقدر رفت داره؟) حالا شده جریان من. روز جمعه ساعت ۹ از خواب بیدار شدم. چون ساعت ۱۱ کلاس داشتم  تند تند!(دوستان و آشنایان و فامیل مستحضر هستند که من چقدر تند آماده میشم) داشتم آماده میشدم که یه لحظه چشمم به بیرون افتاد که داشت شدیدا برف میومد. وای که چقدر من برف رو دوست ندارم. خلاصه با این اوصاف باید خودم رو برای روز برفی تجهیز میکردم و دستکش هام رو پیدا میکردم که پیدا نشدند و دستکش های خواهر جونم رو کف رفتم.خلاصه اینکه ساعت ۱۰ (با کلی غر زدن به خودم که اگه اون هفته رو سر از خود غیبت نمیکردی حالا مجبور نبودی توی این هوا بری دانشگاه) زدم بیرون. از خونه ی ما تا سر چهارراهی که باید ماشین سوار شد در روزهای عادی حدود ۱۰ دقیقه و در روزهای بارندگی هرجور دوست دارین حساب کنید(راهنمایی: می تونید ۱.۵ الی ۲ برابر کنید.) زمان لازمه. سر چهارراه که رسیدم اصلا مگه ماشین پیدا میشد تقریبا مثل آدم برفی شدم تا یه ماشین پیدا شد و من رو به ایستگاه دانشگاه رسوند(از شانس من راننده پول خرد نداشت و ۶۰۰ تومن  ازم  گرفت) حالا سر ایستگاه پر از دانشجو و نه سرویس دانشگاه بود ونه آژانس ماشین داشت. ساعت هم سر ساعت ۱۱ بود. خلاصه دیدم نخیر من به کلاس نمیرسم ترجیح دادم که برم خونه خاله یکی به آخری که خونه شون نزدیک ایستگاه بود بلکه به کلاس بعد از ظهر استادمون برسم. خب رفتم خونه خاله و ناهار رو تلپ شدم و به کلاس بعداز ظهرم رسیدم. در راه برگشت یکی از بچه ها تقریبا داشت گریه میکرد که من چه جوری برم خونه؟ البته منم داشتم توی ذهنم تجزیه و تحلبل میکردم و مسیرها را بررسی میکردم که خاله یکی به آخری زنگ زد که بیا اینجا ما خودمون می رسونیمت. وقتی رفتم آش خاله به بار بود و قرار شد که مامانم اینها هم بیان و از این آش فیض ببرند!(چشمتون روز بد نبینه یا بهتر بگم معده تون آش بد نخوره) خلاصه تو فاصله ای که مامانم اینا بیان من رفتم توی حیاط و یه آدم برفی درست کردم. تا آخر شب خونه خاله بودیم و به خاله برای تعطیلی مدارس صبح دلداری میدادیم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 14:43 توسط یکی مثل من |

امروز یه حس و حالی دارم  کلا تو لکم. یه جورایی دلم گرفته. مثل بچه مظلوما شدم هر کسی میاد باهام حرف میزنه فقط نگاش میکنم. احساس میکنم توی کاسه چشمام اشک جمع شده و فقط منتظر یه تلنگره که سرازیر بشه. از صبح فقط آهنگ ملایم مایل به غمگین گوش کردم(واقعا که مثل این عاشقها)

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 14:44 توسط یکی مثل من |

دیشب خواب دیدم. خواب دیدم که عروس شدم. اما خوابم عجیب بود همه کارهام رو خودم انجام میدادم خودم رفتم آرایشگاه و خودم از آرایشگاه برگشتم. وقتی هم که برگشتم تازه دیگران رفته بودند برای داماد لباس بخرند. وقتی که برگشتند کت و شلوار داماد رو نشونم دادند که این خوبه منم گفتم حتما خوبه که خریدین. داماد رو توی یک نظر دیدم آدم قد بلند و خوش تیپی بود الان که فکر میکنم اصلا به نظرم آشنا نبود. صبح که بیدار شدم از خوابم ترسیدم آخه میگن خواب عروس با لباس عروسی خوب نیست.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 15:49 توسط یکی مثل من |

۱- این روزا فکرم خیلی مشغوله هزار تا فکر یهو قلمبه شده تو سرم که یه جورایی اذیتم میکنه

۲- دیشب خاله خانم لطف کردند و از من انتقاد کردند که تو یا ازین ور سرازیری یا از اون ور. البته  خودم میدونم حداقل این یکی خصلت رو ندارم و اتفاقا تازه گیها یاد گرفتم برای کارهام حتما یه دلیل داشته باشم البته که دلایلم همین که برای خودم  قابل قبول باشه کافیه. تازه گیها یه اخلاق تازه هم پیدا کردم و اون اینکه ترجیح میدم درون گرا باشم. نمی دونم اطرافیانم متوجه این تغییراتم شده اند یا اینکه هنوز توی روابطم تاثیر نگذاشته ولی در هر صورت.........

پ.ن: اگر برای دیگران شبه ایجاد بشه خیلی بهتر از اینه که برای شخصیتهای مد نظر من شبه ایجاد بشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:51 توسط یکی مثل من |

عارضم خدمتتون که مریضیم هنوز خوب نشده (ولی خوشحال نباشین مردنی نیستم )

هفته ها به سرعت دارند میان و میرند. وقتی امروز سر کلاس بحث بود که چند جلسه ی دیگه کلاس تشکیل بشه ای همچین بفهمی نفهمی به خودم اومدم که ترم داره تموم میشه و این همه درس رو روی هم تلمبار کردم و........... اخه نمیشه چیکار کنم؟ مثلا توی این چند روز تعطیلی که البته جمعه و شنبه را خودم تعطیل کردم هر موقع که اومدم درس بخونم یه چیزی نمیگذاشت. (فکر کنم شیطون بود) ولی به وجدانم قول دادم درس بخونم.

پ.ن. ببینید من این مطالب رو مینویسم فردای امتحانات که میام مینالم  اینها باعث سرکوفت نشه ها گفته باشم.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 14:17 توسط یکی مثل من |

۱-الان دو سه هفته ای هست که حالم زیاد خوب نیست.

امروز به دوستم میگفتم من نمیدونم این دیگه چه مریضی هستش!!!  حاضرم یه چند روزی شدید بشه و استراحت کنم اما دیگه خوب بشم. الان توی این مدت یه روز سرم درد میکنه و تب دارم فرداش خوبم دوباره روز بعدش بدن درد و کوفتگی .(اما سرفه هام دائمیه) از دیشب سر درد و حالت تهوع و تب دارم اما باز جوری نیست که بشه گفت مریضم.

۲-امروز امتحان مدیریت تولید داشتم.( گلاب به روتون....) حالا خوبه امتحان آسون بود و این طوری شد

۳-نمی دونم چرا هرکسی هرکار دلش میخواد میکنه اونوقت ما برای یه آب خوردن هم باید از ریز و درشت اجازه بگیریم

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:33 توسط یکی مثل من |

توی گلوم یه بغضه

 دلم می خواد گریه کنم.......(اتفاقی نیافتاده فقط از حرف یه نفر دلگیر شدم)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:25 توسط یکی مثل من |