تبليغاتX
فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند ...
مانده ای در حسرت نا گفته ها
خب پست قبلی مورد اعتراض قرار گرفت من هم گفتم تا گندش درنیومده زودتر آپ کنم.

عارضم خدمتتون که از ۶ مهر ماه بخت بر و بچ فامیلمون باز شده و هفته ای اگه ۲ تا عروسی نرفته باشیم حتما یکی رو رفتیم.( مامان من چی بپوشم؟؟؟؟؟)

آخر این هفته هم عروسی پسر عمو جانه و حکما که ما از اول هفته هر شب خونه زن عموم(عموم به رحمت خدا رفته) بودیم. (آخه من کی درس بخونم؟؟؟؟؟)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:14  توسط یکی مثل من  | 
وای چقدر سخته که بین ۲ نفر که در ظاهر با همدیگه خوب و لی در باطن(خدا بهتر میدونه) قرار بگیری حالا فکر کن که این ۲ نفر شریک هستند و روئسای یک شرکت. و تو هم مسئول حسابداری شرکت. از یک طرف باید با نیروها طوری رفتار کنی که ناراضی نباشند از طرف دیگه هم باید دستور روئسا را که اکثرا برعکس هم هستند و گاها مورد نارضایتی کارکنان هست اجرا کنی.

امروز  از اون روزهایی بود که من بین این ۳ راهی گیر کرده بودم دیگه داشتم دیوونه میشدم  بعضی وقتها دیگه واقعا هنگ میکنم که چیکار کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:4  توسط یکی مثل من  | 
چند روز پیش با دوستم صحبت می کردم . یه جورایی نگران خودش و کارش و زندگی آینده اش بود. می گفت می ترسم طرف مقابلم که قراره برای زندگی کردن  بهش فکر کنم بعد از ازدواج من رو محدود کنه و اجازه نده با فامیلم رفت و آمد کنم میگفت من نمیتونم حتی فکر این رو بکنم که یکی من رو از رفتن به خونه دایی و خالم منع کنه.

بهش گفتم کاملا باهات موافقم  تو نمیتونی از خانواده ات به اجبار کسی بریده بشی مگر اینکه خودت به این نتیجه برسی .

زمانی بود که برای من هم بریدن و بریده شدن خیلی سخت بود. از گوشه و کنار خیلی حرفا و کنایه ها میشنیدم که چرا اینقدر رفت وآمد میکنی چرا اونجا خونه دومت شده چرا......... چرا.......... چرا.........  حتی یه مدتی هم که زیاد رفت و آمد نمی کردم هر از گاهی دلم پر میکشید وبه دنبال یه بهونه می رفتم و دلم رو آروم میکردم. اما حالا چی؟؟؟ دیگه هیچی برام مهم نیست. شاید خاله راست میگه همه عوض شدن اما واقعا کی چه میدونه توی دلامون چیه و چی میگذره و علت این تغییرات چیه؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:29  توسط یکی مثل من  | 
۱- همیشه گفتم و باز هم میگم که خیلی دوست دارم که بدونم نظر دیگران در مورد من چیه و چه فکری در مورد من میکنند. حالا این دیگران میتونه فامیل و آشنا باشه و یا یه غریبه ای که برای اولین دفعه هستش که با من برخورد داشته. نمیدونم از کی این ذهنیت در من ایجاد شده که احساس میکنم مردم دید خیلی خوبی نسبت به من ندارند یعنی اینکه یه جورایی از من بدشون میاد. البته چرا شو نمیدونم شاید هم دارم اشتباه فکر میکنم اما ای کاش میتونستم فکر دیگران رو در مورد خودم بخونم.

۲- یه وقتایی بود که من همه آدمای اطرافم رو دوست داشتم و از کسی بدم نمیومد. حتی نسبت به اونایی که به قول معروف باهام دشمن هم بودند هیچ احساسی نداشتم یعنی از کسی متنفر نبودم. اما الان درست برعکس شده به جز تعداد کمی از دور و بریام که دوستشون دارم به بقیه هیچ احساسی ندارم. نمیگم از کسی متنفرم اما هستند کسانی که ازشون بدم میاد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:37  توسط یکی مثل من  | 
 خدا به دور

آدما چرا این جوری شدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! نه روشون رو میشه تشخیص داد و نه وارونه شون

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:33  توسط یکی مثل من  | 
باز آمدبوی ماه مدرسه           بوی بازیهای راه مدرسه

یه روزایی وقتی به اول مهر نزدیک می شدیم یه حس خوبی داشتم حس روزای بچگی حس روزایی که با هزار ذوق وشوق خودمون را برای مدرسه رفتن آماده می کردیم. این حس حتی توی اون سالهایی که دیگه مدرسه نمی رفتم هم وجود داشت. اما نمیدونم چرا چند ساله که دیگه اون بوی خوب مهر را احساس نمی کنم  حتی دیشب که داداش کوچیکم اون همه ذوق و شوق برای صبح امروز از خودش نشون می داد و ما را از ساعت ۴ صبح بیدار کرد باز هم هیچ تفاوتی بین امروز با روزای دیگه حس نکردم .شاید احساسات من کور شده و شاید هم واقعا ماه مهر بوی خاص خودش رو از دست داده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:22  توسط یکی مثل من  | 
زندگی قصه لحظه لحظه هاست          لحظه هایی که میان و می گذرند

قصه تابستان ۸۸ هم با همه فراز و نشیبش و با همه غم و شادیهاش رو به اتمامه

تابستون امسال برای من خیلی پر ماجرا بود. پر بود از جشن و شادی و غم و اضطراب و دلواپسی و مسافرت.

هفته پیش به مدت یک هفته تهران بودم با اینکه برای  درمان رفته بودیم اما کلی از بازارها را هم چرخیدیم. خیلی تهران رو دوست دارم و البته سارا هم نظرش همینه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 16:2  توسط یکی مثل من  | 
۱-چند روزه دارم به این فکر می کنم که آخه چرا مردم اینقدر به کار دیگران کار دارند(فضولند) آخه من نمیدونم توی این دنیایی که اسمش دنیای تکنولوژیه و آدما توی روز یه چیزی هم به ۲۴ ساعت بدهکار میشن این آدمهای (فضول) کی وقت این کارها را پیدا میکنند!!

۲- بعضی وقتها  افکار مزاحم بدجوری ذهنم رو اذیت میکنه ای کاش میشد زودتر از دستشون خلاصی پیدا کنم. دوست ندارم این افکار باعث بشه که دیدم به دنیا عوض بشه.

۳- من هم مثل همه شما به دعا احتیاج دارم پس اگه دوست داشتین تو دعاهاتون منو یادتون نره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:44  توسط یکی مثل من  | 
نميدونم چرا چند روزه حس وحال هيچ کاري رو ندارم. حتي آپ کردن اين وبلاگ رو. شايد اين به خاطر اينه که بعد ازحدود يک ماه جنب وجوش و تکاپو براي برگزاري عروسي پسر خالم توي اين هفته به يه حالت سکون رسيدم و همين باعث بي حوصله گي ام شده. دلم يه مسافرت مي خواد. دلم مي خواد ميرفتم شمال اما حيف که الان اصلا موقعيتش نيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 17:0  توسط یکی مثل من  | 
هميشه هر موقع اتفاقي پيش مياد حالا چه خوب و چه بد ميگن بگيد خدا را شکر. ما هم غير از اين نميگيم اما واقعا بعضي اوقات ميمونم که حکمت بعضي از کاراي خدا توي چيه! يعني بيماري هم حکمتي داره؟ اون هم براي آدمي که آزارش به کسي نميرسه. براي آدمي که توي اين سن کمش هزارتا سختي رو به چشم ديده. کسي که ته دلش مثل آينه صافه و اگه يکي يه اتفاقي براش پيش بياد از همه بيشتر غصه ميخوره. خدايا خودت بگو واقعا انصافه؟ مگه غصه و ناراحتي و حسرتش توي زندگي کم بوده که اين يکي راهم بهش اضافه کردي؟

خداياااااااااااااااااااااااااااااااا شکرت.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 18:7  توسط یکی مثل من  |