تبليغاتX
فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند ...
قالب وبلاگ

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند ...
مانده ای در حسرت نا گفته ها
اول نوشت: عرض به حضورتون که روز پنج شنبه همچین غیرتی شده بودم که بیام و آپدیت کنم و بعد از کلی نوشتن وقتی اومدم مطلب رو ثبت کنم دیدم داد و هوار همکارام بالا رفته که چرا اینترنت قطع شده و... که بعد از پیگیری و تماس با پاپ نت متوجه شدیم مشکل از مخابراته و تا روز شنبه اینترنت قطعه.(گفته باشم این قضیه اصلا ربطی به شانس من نداره ها

 دوم نوشت: دکی از روز چهارشنبه به مدت یک هفته رفته مسافرت و من خوشحاااال. روز چهارشنبه که بعد از شرکت رفتم خونه به خواهرم گفتم آخیش حس اون موقعه ها که امتحان آخرم تموم میشد رو دارم. البته این دکی که من رو راحت نمیگذاره قراره فردا که روز تعطیلهبرم مطب برای تحویل گرفتن تجهیزات جدید.

سوم نوشت: به دلیل شغل شوهر خواهرم که در ماه ۱۵ شب شیفت شبه من موظف شدم این ۱۵ شب رو به شغل سوم (یعنی پاسبانی) مشغول شوم. که دیگه دیشب شب آخر شیفتم بود و امشبم اگه خدا بخواد میرم خونمون. مامانم بنده خدا دیگه از بس که من رو نمیبینه بعضی وقتا دلش برام تنگ میشه.

آخر نوشت: امیدوارم اینترنت قطع نشه

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 14:47 ] [ یکی مثل من ]
خب از اتفاقات اين روزها و حس و حالمون بچه ها توي وبشون به تفسير نوشتند و من فقط ميتونم بگم كه خدايا شكرت.

حال كلي خودم هم بد نيست يه جورايي خودم رو به شرايطي كه دارم وفق دادم تا اينكه در آينده چه پيش آيد....

[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 13:37 ] [ یکی مثل من ]

شب یلدای امسال باز قرعه به نام ما بود که خونه  ی ما دور هم جمع بشیم. مراسم شب یلدا از ساعت ۹:۳۰ شب شروع شد. امسال اما حس فال گرفتن و شوخی و خنده ی سال قبل نبود. تنها کاری که کردیم گرفتن چندین عکس با دوربین جدید پسر خاله بود. و البته خانوم ها هم از فرصت دور هم بودن استفاده کردند و برای آش نذری خاله بزرگه سبزی پاک کردند.

و شب یلدای امسال هم اینگونه به پایان رسید

[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 9:18 ] [ یکی مثل من ]

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.

یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!


یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!


صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!

تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارت بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:


من یـک انسانم

من هنوز یک انسـانم

من هر روز یک انسانم

 

[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 13:54 ] [ یکی مثل من ]
دوباره بعد از یه غیبت طولانی اومدم که بگم:

اول اینکه نمی دونم چرا خیلی وقته حس و حال وبلاگ نویسی رو از دست دادم. میام به وبلاگ ها سر میزنم اما حوصله آپ کردن ندارم.

دوم اینکه دوباره کارهای عقب افتاده و دوباره ذهنی آشفته

سوم اینکه یک سفر چند روزه ی به یاد ماندنی رو پشت سر گذاشتیم. یک سفر ۶نفره به جزیره کیش که واقعا به من خوش گذشت.

[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 14:29 ] [ یکی مثل من ]
صبح که از خواب بیدار شدم معده ام یه کمی درد میکرد از اونجایی که من گاهی معده درد دارم خیلی جدی نگرفتم و اومدم شرکت. توی راه اولش که ماشین نبود مجبور شدم یه مسافتی رو پیاده بیام و وقتی سوار تاکسی شدم دیگه  از دل درد و حالت تهوع داشت گریه ام میگرفت. با هر جون کندنی بود خودم رو رسوندم شرکت و به جای سلام رفتم توی دستشویی و گلاب به روتون..... و این قضیه ۳ دفعه تکرار شد که مجبور شدم برم دکتر و یه سرم و آمپول بزنم. الان هم حال چندان خوبی ندارم اما ساعت ۳ باید برم ...
[ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 13:18 ] [ یکی مثل من ]
تا حالا بره ای رو دیدین که دلش برای گرگ بسوزه؟..........
[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 14:29 ] [ یکی مثل من ]
مغزم داره منفجر میشه. دیگه خسته شدم. خدایا خودت میدونی که من تقصیری نداشتم. خدایا تو فقط حال من رو درک میکنی.

 دلم میخواد برم جایی که هیچکس نباشه فقط خودم باشم و خدای خودم. 

[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 9:56 ] [ یکی مثل من ]
چند روزه که مامانم به همراه مادر و ۳ تا از خاله ها رفتند مشهد. همون روزی که رفته بودیم بدرقه.. خاله کوچیکه اعلام کرد از امروز تا روزی که مامان هاتون بیان من بزرگترتونم باید همه ی برنامه هاتون با من هماهنگ بشه. که البته فکر کنم اینجا خاله یکی به آخری شلغم تشریف داشتند. در هر حال از اون روز تا الان برنامه مون به این شرح بوده که یه شب دسته جمعی رفتیم سینما فیلم زنهای ونوسی و مردان مریخی رو تماشا کردیم که چقدر هم این فیلم یخ بود. دیشب هم پیرو یک اس ام اس خطاب به کلیه بی مادران شام خونه ی خاله ی یکی به آخری دعوت شدیم و آخر شب من و خواهر کوچیکه نامردی کردیم و بابامون رو تنها گذاشتیم و همراه خاله کوچیکه رفتیم خونه مادر. امروز هم برنامه ی آش پشت پا پزی خونه ی ما برگزار میشه. فردا رو هم که ما خونه ی عمه ام دعوتیم.

پی نوشت: نکته ی مهم این که ما نه اینکه خیلی دلتنگ مامان هامون هستیم این جوری برنامه ریزی می کنیم که دلتنگی مون کم بشه حکما حتما قطعا

[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 12:38 ] [ یکی مثل من ]
  آخر هفته ی پیش  من به همراه خواهر کوچیکه بصورت اردویی رفته بودیم شمال. از شانس خوبمون بعد از دو هفته بارندگی چند روزی که ما اونجا بودیم هوا خیلی عالی بود. نشستن روی الاچیق های کنار ساحل و تماشای دریا و مردمی که خودشون رو به آب دریا سپرده بودند خیلی جالب و باحال بود. دیدن شهر بابلسر برای اولین بار و اولین تجربه ی اسب سواری کنار ساحل و دیدن شلوغی و رقص و پایکوبی شبانه ی عده ای هم خالی از لطف نبود. در مجموع با وجود مدت زمان کمی که اونجا بودیم خیلی خیلی بهمون خوش گذشت.

پینوشت: جای همه ی شما خالی 

[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 9:37 ] [ یکی مثل من ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد داستان غم پنهاني من گوش کنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش کنيد گفت وگوي من و حيراني من گوش کنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي
امکانات وب



تبادل لینک